تبليغاتX
Yellowface alphabet

Yellowface alphabet

درست یادم نمی آید از چه زمانی شروع کردم به یاد گرفتن اینکه آرزوهای برآورده نشدنی داشته باشم. حالا زمانش زیاد مهم نیست . مهم این است که وسط ها بدجور به غلط کردم افتادم و بلا نسبت شما مثل سگ پشیمانم ! دیگر قصد آرزو کردن ، آن هم از نوع برآورده نشدنی اش را ندارم . حجم آرزوهای برآورده نشدنی آدم که زیاد شود ، خیلی که با جنبه باشد ، افسردگی می گیرد ، در غیر اینصورت یا دیوانه می شود ، یا هوایی !... امروز هم روز دیگری است مثل همه روزها . برای آن راننده تاکسی که فریاد می زند "چهارراه دو نفر " ، برای آن پسرک تبلیغات چی که کاغذ های تبلیغات را دست مردم می دهد و برای آن کارمند اداره که پشت کامپیوترش گردن درد گرفته...برای من شاید امروز فرق کند که دهگان سنم به ۲ رسیده است...که دارم بزرگ میشوم و بعد از این شاید دیگران بتوانند کم کم روی من هم حساب کنند..اما برای هیچ کس دیگر غیر از خودم مهم نخواهد بود...تاره برای نزدیکترها دغدغه هم میشوم...خیلی ها هم فراموش میکنند خیلی ها هم ادایش را در می آورند...خیلی ها هم تنهایم میگذارند و میروند...!!! تا شاید به یومن این روز بنشینم به راز آفرینشم فکر کنم و بیشتر هذیان بگویم..!!!دلم میخواهد امروز روی سنگ فرش داغ خیابان راه بروم و ذهنم را  از چیز به درد بخور و به درد نخوری خالی  کنم...یک چیزبی معنی از خودم خلق کنم که هیچ چیز نفهمد کلا...یا بنشینم به آینده ای درخشان فکر کنم و مدام تکرار کنم که همه چیر خوب است تا بلکه موجی مثبت همراه با یک صاعقه خوشبختی از یک وری بر فرق سرم و ملاجم بکوبد و همه چیز را عوض  کند...آدم بعضی وقتهاشدیدا  لازم دارد که مزخرف بگوید روزی بهتر از امروز سراغ نداشتم...

+ نوشته شده در  Thu 21 Jul 2011ساعت 5:7 PM  توسط شقايق  | 

شکست خوردم شاید.شاید هم  پیروز شدم و نمیدانم...جاییه حوالیه قلبم درد میکند.تا میگویم غم دارم.تا میگویم

بریدم.لب ورمیچینن و میگویند.نا شکری نکن.تا میپرسم چرا این طور شد؟ میگویندحکمت خداست....تا میگویم خسته

ام خسته!میگویند امتحان خداست...خدایا یه خواهش:

در حد فهم من خدایی کن.....


ندانستن عیب نیست، با پرسیدن خود را به دردسر نیندازید..!

بی ربط نوشت: از آدمایی که فکر میکنن خیلی زرنگن بدم میاد.


+ نوشته شده در  Mon 7 Jun 2010ساعت 3:4 PM  توسط شقايق  | 

در شهری که نمایش قدرت شمشیر بر گردن بی گناه زدن است...

لالم...

یک عمر است که لالم...

اما با همان زبانه اشاره فریاد میزنم

عجب صبری داری خدا...

+ نوشته شده در  Mon 17 May 2010ساعت 2:57 PM  توسط شقايق  | 

شاید

شاید «مرگ بر…» گفتن‌ها کسی را کشته باشد؛

ولی با «زنده باد…» گفتن‌ها کسی جاودانه نشده است!

+ نوشته شده در  Fri 7 May 2010ساعت 11:57 PM  توسط شقايق  | 

روی تمام حماقتهایم بارکد خورده است...

تا میخواهم از ذهنم بیرونشان کنم صدای آژیر مغزم بلند میشود...

مثل اینکه چاره نیست

باید بروم صندوق حساب کنم...


+ نوشته شده در  Fri 7 May 2010ساعت 9:11 PM  توسط شقايق  | 

تغییر یافت:هراس من از مردن در سرزمینی است که

دستمزد گورکن از بهای آدمی بیشتر است...


زندگی چون فاحشه ای زیباست...که هر که هرزگی او را ببیند زیبایش را تحسین میکند...


 در پیچ و تاب تسبیح  او صورت منگ و خاموش من میچرخد...

مهره ی اول

مهره ی دوم

مهره ی سوم...!

راننده میگوید ایستگاه آخر...

طرح صورت من جا می ماند...


+ نوشته شده در  Mon 3 May 2010ساعت 1:17 AM  توسط شقايق  | 

روزی اگر کر شوم احتمالا سمعک

اگر کور شوم احتمالا عینک

و اگر لال شوم قطعا پشتک خواهم زد.



و اما قانون شهر

قفلی که با هر کلیدی باز شد کم ارزشترین

و کلیدی که هر قفلی را باز کرد با ارزشترین

است.


پادگان 

کاش می دانستی 


سیم خاردارهایت چرخ های ماشین زمان را پنچر کرده

+ نوشته شده در  Fri 30 Apr 2010ساعت 7:9 PM  توسط شقايق  | 

علی شریعتی

-وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است...

-اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است...

-خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم بگریم، گفتند دروغ است.وقتی خواستم بخندم، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم..

-من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند...

-دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.


+ نوشته شده در  Fri 16 Apr 2010ساعت 2:40 AM  توسط شقايق  | 

؟؟؟

یه چیزاییو تازه میفهمم...که چقدر قشنگ میشه فیلم بازی کرد...من برای تو

تو برای من

من میشم محبوب تو...به همین راحتی

...تو دنیایی که همه چیز غلطه درست بودن هم غلطه

دیگه خودمو نمیشناسم...چقر عوض شدم که دیگه حتی برای خودم هم غریبه ست صورتم...پس بسمه

 الله ...شروع کن.تو اول دروغ میگی یا من؟؟؟؟

اما اجازه بده من نابودت کنم..باشه؟خواهش میکنم...


دنیایم اندازه ی دستکشم ...و دستام به حقیری دستان یک هرزه...

 


+ نوشته شده در  Sun 11 Apr 2010ساعت 10:39 PM  توسط شقايق  | 

چرخ و فلك

صداي چندش آور چرخ و فلك پارك

دستان من ناتوان  از گرداندن آن

خاطراتم ميچرخد..                                 

آسمان ميچرخد...

دنيا آنقدر چرخيد و تنها سر گيجه اش

ماند براي من

من كودكي نداشتم

شايد هيچ وقت كودك نبوده ام!

من خاطره ي شيرين ندارم

رويا هاي من مثل ليمو شيرين

زود تلخ مي شوند

من عشقم را تف ميكنم

لالم

لال از هر سخني

مزه ي احساسم زير دندانم است

من حسم را ميجوم

ميچرخم...دنيا هم با من ميچرخد

پارك اينجا كودك ندارد

دست فروشان اينجا بادكنك نميفروشند

اينجا من دست فروشم!

دلم را ميفروشم

به آن رهگذر كه نگاهش سبز است

مثل درختاني كه اين پارك ندارد

خدايا بهشتت خالي خواهد بود

دست فروشان اينجا تن ميفروشند

اين چرخ و فلك ميچرخد...



بد ترين چيز اين است كه در تقويم قشنگترين روزهاي عمرت را علامت بزني...تا هر سال بتواني به يادمرگشان فاتحه بفرستي...روياي كم عمر مضحك من فوت كرد..همييشه صداي دويدن در من تنش زاييده...من از گريز  ميترسم...



+ نوشته شده در  Sat 31 Oct 2009ساعت 11:42 AM  توسط شقايق  |